ادهم عزلتى خلخالى
پيشگفتار و مقدمه 33
رسائل فارسى ادهم خلخالى ( فارسى )
( 81 ) شخصى ، حكيمى را گفت : بيمارى دارم ، چه كنم ؟ گفت : فصدش كن تا به شود . چون قصد كرد ، بيمار بمرد . چون حال به حكيم باز گفت ، حكيم گفت : اگر فصد نمىكردى مىديدى كه چه مىشد . ( 83 ) شخصى خواست كه بر خر سوار شود تا از آزار پياده رفتن برهد . چنان بجست از اين طرف كه از پشت خر بدان طرف بيفتاد . پس گفت : همان شد كه بود . ( 84 ) شخصى جوال گندم بر خرى بار كرده و بر آن سوار شده بود . چون ديد كه خر طاقت كشيدن آن بار گران را ندارد ، از خر فروآمد و آن جوال گندم را بر پشت خود بست و بر خر نشست . هرچند راند خر نرفت . خشمگين شد و بر خر بانگ زد كه چه مردهاى كه به راه نروى ! جوال گندم را من خود برداشتهام . ( 99 ) درويشى ، كه او را كشف القبور حاصل بود ، در گورستانى به قبر ملّاى نحوى عبور نمود در حالتى كه مردم از دفن وى به تازگى بازگشتند . متوجّه حال او شد ، ديد كه چون ملكين از او سؤال : « من ربّك » كردند ، گفت : لفظ « من » اسم استفهام است و مبتدا و محلا مرفوع ، و « ربّ » لفظا مرفوع خبر وى و مضاف شده به كاف و كاف محلّا مجرور مضاف اليه آن . پس گرز آتشين بر فرقش كوفتند كه در تركيب نحوى معقولى و در معرفت معبود أبكم ؟ چون بيچاره در كنج مدرسه پروسوسه به فكر و ذكر تركيب به سر برده بود ، در وقت مردن و جواب ملكين دادن همان بر زبانش بود . نظم : شدى محو در نحو زيسان كه يك ره * نبردى ز افعال ره سوى فاعل ( 100 ) گويند : قصّابى را در حالت نزع كلمهء توحيد تلقين مىنمودند . او در جواب گفتى : پيش ران ، پس ران ، چشم ، گرم گردن ، چون وى را ملكه اين سخنان بود ، در حالت نزع نيز بر زبانش همان جارى بود و همان مىگفت . ( 101 ) خرفروشى را ديدند در وقت نزع كه : جوجو ، و هىهى ، و چشچش گفتى و عذاب كشيدى تا به مردى . ( 115 ) روزى ، درويشى مىفرمود كه دانش دانشوران يا حالى است و يا قالى ؛ و در قال ، اگر رعايت موافقت قواعد شريعت را شرط مىدارند ، علم كلام است و